داستان کوتاه لاتاری – نوشته شرلی جکسون همراه با فایل صوتی

voice

اطلاعاتی در مورد نویسنده:

شرلی جکسون
زنِ چاق و زشتی که اهالی محل مدام متلک بارش می کردند. شوهر بد اخلاقش تحمل ناپذیر بود. بچه هایش خانه را همیشه مثل آشغال دانی نگه می داشتند و اصلن حرف گوش کن نبودند. مادرش همیشه، حتا بعد موفقیت کتاب های شرلی، به او سرکوفت می زد و یک بار هم بعد از این که عکسش در مجله ای چاپ شد، گوشی را برداشت و به شرلی داد و بیداد کرد که چرا گذاشته عکسی به این بی ریختی را توی مجله چاپ کنند. » لاتاری » شاهکار شرلی ست که قصه ی نوشته شدنش، ظرف یک روز، شاید به اندازه ی خودش خواندنی و جالب باشد. لاتاری، هنوز تازگی دارد و مدام چاپ می شود. مجموعا شش رمان، دو کتاب خاطرات و یک مجموعه داستان منتشر کرد و در پنجاه و یک سالگی مرد.

لاتاری
صبح روز بیست و نھم ژوئن ، روشن و آقتابی بود و گرمای تر و تازه ی یک روز نافِ
تابستان را داشت . گل ھا دسته دسته شکفته بودند و چمن سبزِ سبز بود . اھالی دھکده از حدود ساعت ده در میدانِ بین پستخانه و بانک جمع شدند . بعضی شھرک
ھا جمعیتشان آن قدر زیاد بود که لاتاری را دو روز طول می دادند و باید از بیست و
ششم ژوئن شروع می شد ، اما در این دھکده که فقط حدود سیصد نفر جمعیت
داشت ، تمام مراسم دو ساعت ھم طول نمی کشید و می شد از ساعت ده صبح
شروع کرد و سر و ته قضیه را طوری ھم آورد که اھالی برای نھار به خانه ھاشان
برگردند .
بچه ھا پیش از ھمه جمع شدند . تعطیلات مدرسه تاره شروع شده بود و حس
آزادی ھنوز برای خیلی از آن ھا تازگی داشت . قبل از اینکه بازی ھای پر سر و
صداشان را شروع کنند ، دور ھم جمع شدند و صحبت ھا ھنوز از کلاس درس بود و از
معلم و از مشق بود و تنبیه . بابی مارتین از ھمین حالا جیب ھاش را پر از قلوه سنگ
کرده بود . پسر ھای دیگر ھم ھمان کار را کردند و صاف ترین و گردترین سنگ ھا را
برداشتند . بابی و ھری جونر و دیکی دلاکروا – اھالی دھکده اسم او را «دلاکروی»
تلفظ می کردند – در یک گوشه ی میدان تَلِ بزرگی از سنگ درست کردند و مراقب
ایستاند که پسرھای دیگر به آن دستبرد نزنند . دخترھا گوشه ای ایستاده بودند ، با
ھم حرف میزدند و زیر چشمی به پسرھا نگاه می کردند . بچه ھای کوچولو توی خاک
غلت میزدند یا دست برادرھا و خواھرھای بزرگترشان را گرفته بودند .

طولی نکشید که مردھا ھم آمدند . از دور بچه ھای خودشان را می پاییدند و داشتند
از کشت و باران حرف میزدند و از تراکتور و مالیات . دور از تلِ سنگ ، دور ھم ایستادند
. و با صدای آرام برای ھم لطیفه تعریف می کردند و لبخند می زدند ، نمی خندیدند.
زن ھا با لباس ھای خانه و پیراھن ھای رنگ و رو رفته ، بعد از مردھا سر رسیدند .
ھمان طور که به طرف شوھرھا می رفتند ، با ھم سلام و علیک کردند و بنا کردند به
غیبت کردن . بعد کنار شوھرھاشان ایستادند و بچه ھا را صدا زدند . بعد از سه چھار
بار صدا زدن ، بچه ھا به اکراه آمدند . بابی مارتین از زیر دست مادرش در رفت و خنده
کنان به سمت تل سنگ دوید . پدرش سرش داد زد و بابی زود برگشت و بین پدر و
برادر بزرگش ایستاد .
لاتاری را آقای سامرز اداره می کرد- مثل مراسم رقص ھای دسته جمعی ، مراسم
باشگاه جوانان و برنامه ی ھالووین . ھم وقتش را داشت و ھم توانش را تا خودش را
وقف فعالیت ھای اجتماعی کند . مردی بود با صورتی گرد و خوش مشرب که شرکت
استخراج ذغال سنگ را اداره می کرد و مردم دلشان به حالش می سوخت ، چون
بچه نداشت و زنش بدعُنُق بود. ھمین که با صندوق چوبی سیاھی که به دست
داشت به میدان رسید ، ھمھمه ای میان اھالی در گرفت . آقای سامرز دستی تکان
داد و گفت : «بچه ھا ، امروز کمی دیر شد. » آقای گریورز –رئیس پستخانه- که به
دنبالش می آمد ، میز سه پایه ای در دست داشت . سه پایه را گذاشتند وسط میدان
و آقای سامرز صندوق سیاه را روی آن گذاشت . اھالی دھکده دورتر ایستاده بودند و
بین آن ھا و سه پایه فاصله افتاده بود . وقتی که آقای سامرز گفت : » کی میاد به من
کمک کنه ؟ » ، مردم چند لحظه مردّد ماندند . بعد ، دونفر از مردھا ، آقای مارتین و
پسر بزرگش با کِستر ، جلو آمدند تا صندوق را روی سه پایه نگه دارند و آقای سامرز
ورقه ھای توی صندوق را به ھم بزند .
لوازم اصلی برگزاری ی مراسم لاتاری خیلی وقت پیش از میان رفته بود ، اما
صندوق سیاھی که حالا روی سه پایه بود ، حتّا از پیش از تولدِ وارنرِ پیر ، مسنترین
مرد دھکده ، به کار می رفت . آقای سامرز بارھا با اھالی دھکده درباره ی ساختن
یک صندوق جدید حرف زده بود ،
اما انگار ھیچ کس نمی خواست این تتمّه ی سنّت ھم که صندوق سیاه نماینده اش
بود ، از بین برود . می گفتند صندوق فعلی با قسمت ھایی از صندوق ماقبلِ خودش
درست شده است – ھمان صندوقی که اولین ساکنان دھکده ساخته بودند . ھر سال
، پس از لاتاری ، آقای سامرز حرف صندوق جدید را پیش می کشید ، اما ھر بار قضیه
بی آن که کاری صورت بگیرد ، فراموش می شد . صندوق سیاه سال به سال رنگ و
رو رفته تر می شد . حالا دیگر سیاهِ سیاه نبود ، یک طرفش طوری تراش خورده بود
که رنگ چوب اصلی را می شد دید و بعضی جاھا گمرنگ شده بود و لک و پیس
داشت .
آقای مارتین و پسر بزرگش باکستر صندوق سیاه را محکم روی سه پایه نگه داشتند
تا آقای سامرز ورقه ھا را خوب با دست به ھم زد . چون بیشتر قسمت ھای مراسم
فراموش یا منسوخ شده بود ، آقای سامرز موفق شده بود ورقه ھای کاغذی را
جانشین تکه چوب ھایی کند که نسل به نسل به کار رفته بود . استدلال آقای سامرز
این بود که تکه چوب ھا برای وقتی که دھکده کوچک یود خیلی ھم مناسب بوده
است ، ولی حالا که جمعیت از سیصد نفر ھم بیشتر شده و احتمال دارد از این ھم
بیشتر بشود ، لازم است چیزی به کار رود که راحت توی صندوق سیاه جا بگیرد .
شبِ پیش از لاتاری ، آقای سامرز و آقای گریوز ورقه ھای کاغدی را درست می کردند
و توی صندوق می گذاشتند . بعد ، آن را به گاو صندوق شرکت ذغال سنگ آقای
سامرز می بردند و در گاو صندوق را قفل می کردند تا صبح روز بعد که آقای سامرز آن
را به میدان دھکده می برد . بقیه ی سال صندوق را می گذاشتند کنار . گاھی این جا
بود و گاھی آن جا . یک سال در انبار منزل آقای گریوز سر کرده بود و یک سالِ دیگر در
پستخانه زیر دست و پا مانده بود . گاھی ھم آن را می گذاشتند روی یکی از قفسه
ھای خواروبار فروشی مارتین .
تا آقای سامرز شروع لاتاری را اعلام کند ، قیل و قال زیادی راه می افتاد . فھرست
اسامی را باید تھیه می کردند- اسم بزرگِ ھر خانواده و بزرگِ ھر خانوار از خانواده و
اعضای ھر خانوار . رئیس پستخانه مراسم سوگندِ آقای سامرز را که مجریِ رسمی لاتاری بود ، انجام می داد . بعضی ھا یادشان می آمد که زمانی مجری لاتاری چیزی
شبیه یک برنامه ی آوازخوانی ھم اجرا می کرد ، سرودی سَرسَری و ناموزون که ھر
سال خوانده می شد .
بعضی ھا عقیده داشتند که مجری لاتاری در حال اجرای این برنامه ، ھمان جا که
بود می ایستاد .دیگران عقیده داشتند که او باید میان مردم قدم می زد . اما سال ھا
بود که این قسمت از مراسم به تدریج ور افتاده بود . مراسم سلام رسمی ھم بود که
مجری لاتاری باید خطاب به کسی که برای برداشتن ورقه سراغ صندوق می آمد ادا
کند . ولی این ھم به مرور زمان تغییر کرده بود و حالا مجری فقط باید به ھر کسی که
نزدیک می شد چیزی می گفت . آقای سامرز برای این کارھا خیلی مناسب بود . با
پیراھن سفید و شلوار جین ، ھمان طور که یک دستش را بی خیال روی صندوق
سیاه گذاشته بود و یک ریز با آقای گریوز و مارتین ھا حرف می زد ، آدم خیلی
شایسته و مھمی به نظر می آمد .
ھمین که آقای سامرز سرانجام دست از حرف زدن برداشت و رو به جمعیت کرد ،
خانم ھاچینسن که نیم تنه اش را روی شانه ھایش انداخته بود ، با عجله خودش را
به میدان رساند و پشت سر جمعیت خودش را جا داد . به خانم دلاکروا که کنارش
ایستاده بود ، گفت » پاک یادم رفته بود که امروز چه روزیه .» و ھر دو خنده ی نیم
بندی کردند . خانم ھاچینسن ادامه داد : » فکر کردم شوھره داره اون پشت ھیزم
جمع می کنه . بعد ، از پنجره نگاه کردم ، دیدم بچه ھا نیستند . تازه یادم افتاد که
امروز بیست ھفتمه و بدو بدو خودم رو رسوندم .» دست ھاش را با پیشبندش پاک
کرد . خانم دلاکروا گفت » به موقع آمدی . ھنوز دارند حرف میزنند .»
خانم ھاچینسن سرک کشید و از میان جمعیت نگاه کرد و شوھر و بچه ھاش را
دید که جلو جلوھا ایستاده بودند . به نشانه ی خداحافطی ، دست به بازوی خانم
دلاکروا زد و از لای جمعیت راھی باز کرد . مردم با خوش رویی کنار رفتند و راه دادند .
یکی دو نفر با صدایی که آن قدر بلند بود که به آن طرف جمعیت برسد ، گفتند »
ھاچینسن ، خانمت داره میاد . » و «بیل ، بالاخره پیداش شد .» خانم ھاچینسن
خودش را به شوھرش رساند و آقای سامرز که منتظر مانده بود ، با خوش خلقی گفت
«فکر کردم مجبوریم بدون تو شروع کنیم ، تِسی .» خانم ھاچینسن گفت » می
خواستی ظرف ھامو نشسته تو ظرف شویی ول کنم و بیام ، جو ؟ » توی جمعیت که
بعد از رسیدن خانم ھاچینسن داشتند سر جاھای خودشان می ایستادند ، صدای
خنده ی آرامی پیجید .
آقای سامرز با قیافه ی جدی گفت » خب ، گمونم بھتره دیگه شروع کنیم ، زودتر
قالشو بکنیم که بتونیم برگردیم سر کار و زندگیمون . کسی غایب نیست ؟ »
چند نفر گفتند » دانبار ، دانبار ، دانبار .»
آقای سامرز فھرست اسامی را نگاه کرد . گفت » کلاید دانبار . درسته . پاش
شکسته . کی به جاش تو قرعه کشی شرکت می کنه ؟»
زنی گفت » گمونم ، من .» و آقای سامرز رو کرد به او و گفت » زن به جای
شوھرش شرکت می کنه . تو پسر بزرگ نداری که این کارو بکنه ، جنی ؟ » با اینکه
آقای سامرز و ھمه ی اھالی دھکده جواب این سوال را خوب می دانستند ، مجری
لاتاری وظیفه داشت که این چیزھا را رسمآ بپرسد . آقای سامرز با قیافه ی مودب
منتظر ماند تا خانم دانبار جواب بدھد .
خانم دانبار با تآسف گفت «ھوراس که ھنوز شونزده سالش نشده . گمونم امسال
ھم من باید جور باباھه رو بکشم .»
آقای سامرز گفت » باشه .» روی فھرستی که دستش بود یادداشتی کرد . بعد ،
پرسید » پسر واتسون امسال شرکت می کنه ؟ »
پسر قدبلندی از میان جمعیت دستش را بلند کرد . » اینجام . از طرف خودم و مادرم
شرکت می کنم .» با حالتی عصبی چشم ھاش را به ھم زد و سرش را زیر انداخت و
صداھایی از میان جمعیت شنیده شد که می گفتند » این جک پسر خوبیه .» و » خوب
شد مادرت یه مرد پیدا کرد که به جاش شرکت کنه .»
آقای سامرز گفت » خب ، فکر کنم ھمه اومده باشن . وارنر پیر ھم ھستش ؟ »
صدایی گفت » اینجام .» و آقای سامرز سرش را تکان داد .
آقای سامرز سرفه ای کرد و نگاھی به فھرست اسامی انداخت و جمعیت ناگھان
ساکت شد . آقای سامرز گفت » ھمه آماده ان ؟ » حالا من اسم ھا را می خونم –
اول اسم بزرگ ھر خانواده – و مردھا میان و یک ورقه از توی صندوق بر می دارن .
ورقه را ھمون طور تا شده توی دستتون نگه دارین و به ش نگاه نکنین تا ھمه ورقه
ھاشون را به نوبت بردارن . روشن شد ؟ »
مردم آن قدر این کار را انجام داده بودند که به این راھنمایی ھا خوب گوش نمی
دادند . بیشترشان ساکت بودند ، لب ھاشان را می خوردند و به دوروبر نگاه نمی
کردند . آقای سامرز دستش را بالا برد و گفت » آدامز .» مردی از جمعیت جدا شد و
جلو آمد . آقای سامرز گفت » سلام ، استیو .» آقای آدامز گفت » سلام ، جو .» لبخند
ھای بی نمک و عصبی به ھم تحویل دادند . بعد ، آقای آدامز دستش را کرد توی
صندوق سیاه و ورقه ی تا شده ای بیرون کشید . یک گوشه اش را محکم گرفت و
برگشت و با عجله رفت سر جای خودش ، توی جمعیت ، کمی دورتر از خانواده اش ،
ایستاد و به دستش نگاه نکرد .
آقای سامرز گفت » آلن … آندرسون … بنتام … »
در ردیف آخر ، خانم دلاکروا به خانم گریوز گفت » ببن لاتاری ھا دیگه انگار ھیچ
فاصله ای نیست . آخریش انگار ھمین ھفته ی پیش بود . »
خانم گریوز گفت » خب ، زمان زود می گذره . »
» کلارک … دلاکروا … »
خانم دلاکروا گفت » این ھم شوھر من .» شوھرش که داشت می رفت جلو ، زن
نفسش را توی سبنه حبس کرده بود .
آقای سامرز گفت » دانبار .» و خانم دانبار با قدم ھای استوار به طرف صندوق رفت
. یکی از زن ھا گفت » برو جلو ، جنی .» و دیگری گفت » نیگاش کن . داره میره .»
خانم گریوز گفت » حالا نوبت ماست .» و به آقای گریوز نگاه کرد که خودش را کنار
صندوق رساند ، جدی و گرفته با آقای سامرز سلام و علیک کرد و یک ورقه از توی
صندوق برداشت . حالا جمعیت پر شده بود از مردھایی که ورقه ھای تا شده ی
کوچک توی دست ھای بزرگشان بود و با حالت عصبی این ور و آن ورشان می کردند .
خانم دانبار و دو پسرش کنار ھم ایستاده بودند و خانم دانبار ورقه را به دست داشت .
» ھاربرت … ھاچینسن .»
خانم ھاچینسن گفت » یالا ، راه بیفت ، بیل .» و آن ھایی که نزدیک بودند زدند زیر
خنده .
» جونز .»
آقای آدامز به وارنر پیر که پھلوش ایستاده بود گفت » میگن تو اون دھکده ی
بالایی صحبت ھایی ھست که دیگه لاتاری را بذارن کنار .»
وارنر پیر غرید . » یک مشت آدم احمق . به حرق جُوونا گوش می کنن که به ھیچی
رضایت نمی دن . ھیج بعید نیست یه روز بگن می خوان برن تو غار زندگی کنن ، دیگه
ھیچ کس کار نکنه ، یه مدتی ھم این جوری زندگی کنیم . یه مثل قدیمی ھس که
میگه لاتاری تو ماه ژوئن ، فصل ذرت رسیدن . اگه اوضاع ھمین جور پیش بره ، طولی
نمی کشه که مجبور می شیم آش علف کوفت کنیم . تا بوده ، لاتاری ھم بوده . » با
اوقات تلخی ، اضافه کرد » دیدن این جوونک ، جو سامرز ، که اون جا وایساده و سر به
سر ھمه می ذاره ، خودش به اندازه ی کافی بد ھست .»
خانم آدامز گفت » بعضی جاھا لاتاری را گذاشته اند کنار .»
وارنر پیر گفت » یه مشت جوون احمق . این کارھا آخر و عاقبت نداره . »
» مارتین . » و بابی مارتین به پدرش نگاه کرد که رفت جلو . » آوردایک … پرسی .»
خانم دانبار به پسر بزرگش گفت » کاش عجله کنند . کاش عجله کنند .»
پسرش گفت » دیگه چیزی نمونده .»
خانم دانبار گفت » خودتو حاضر کن بدوی به بابات بگی .»
آقای سامرز اسم خودش را خواند ، درست یک قدم جلو رفت و ورقه ای از توی
صندوق سوا کرد . بعد ، صدا زد » وارنر . »
وارنر پیر ھمان طور که داشت از میان جمعیت می گذشت ، گفت » ھفتاد و
ھفتمین ساله که توی لاتاری شرکت می کنم . ھفتاد و ھفتمین بار .»
» واتسن .»
پسر قد بلند با دستپاچگی از میان جمعیت بیرون آمد . یک نفر گفت » ھول نشو ،
جک .» و آقای سامرز گفت » عجله نکن ، پسرم .»
» زانینی .»
مکث کشداری برقرار شد . نفس ھیچ کس در نمی آمد . تا اینکه آقای سامرز که
ورقه اش را بالا نگه داشته بود ، گفت » بسیار خوب ، بچه ھا .» یک دقیقه ھیچ کس
تکان نخورد ، بعد ھمه ی ورقه ھا باز شد . ناگھان ھمه ی زن ھا ھمزمان به حرف زدن
افتادند . «کیه ؟ » » به کی اقتاد ؟ » » دانبارھا ؟ » » واتسن ھا ؟ » بعد ، چند نفر با
ھم گفتند » ھاچینسن . بیل . » » به بیل ھاچینسن افتاد . »
خانم دانبار به پسر بزرگش گفت » برو به پدرت بگو .»
مردم به دور و بر نگاه کردند که ھاچینسن ھا را پیدا کنند . بیل ھاچینسن آرام
ایستاده بود و زل زده بود به ورقه ی توی دستش . ناگھان تسی ھاچینسن رو به آقای
سامرز داد زد » شما به ش فرصت ندادین کاغذی را که دلش می خواست ورداره . من
دیدم . منصفانه نبود .»
خانم دلاکروا صدا زد . » تسی ، بچه ی خوبی باش . » و خانم گریوز گفت » ھمه ما
شانس مساوی داشتیم .»
بیل ھاچینسن گفت » تسی ، خفه شو . »
آقای سامرز گفت : » خب ، ھمه گوش کنین . تا این جاش سریع پیش رفتیم . حالا
باید کمی بیشتر عجله کنیم که به موقع تموم بشه .» به فھرست بعدی نگاھی
انداخت و گفت » بیل ، تو از طرف خانواده ی ھاچینسن تو قرعه کشی شرکت کردی .
خانوار دیگه ای ھم ھست که جزو خانواده ی ھاچینسن باشه ؟ »
خانم ھاچینسن داد زد » دان و اِوا ھم ھستن . بذارین اونا ھم شانسشون را
امتحان کنن . »
آقای سامرز به آرامی گفت » تسی ، دخترھا با خانواده ی شوھرھاشون تو قرعه
کشی شرکت می کنن . تو ھم مثل ھمه اینو می دونی .»
تسی گفت » منصفانه نبود . »
بیل ھاچینسن با تاسف گفت » گمونم راست میگی ، جو . دخترم با خانواده ی
شوھرش شرکت می کنه که منصفانه ھم ھست . من ھم به جز این بچه ھا ،
خانواده ی دیگه ای ندارم . »
آقای سامرز توضیح داد که » تا جایی که به خانواده مربوط میشه ، قرعه به اسم تو
افتاده . تا جایی ھم که مربوط به خانوار میشه ، باز ھم قرعه به اسم تو افتاده .
درسته ؟ »
بیل ھاچینسن گفت » درسته .»
آقای سامرز خیلی رسمی پرسید » چند تا بچه داری ، بیل ؟ »
بیل ھاچینسن گفت»سه تا .پسر بزرگم بیلی،نانسی و دیو کوچولو.تسی و خودم. »
آقای سامرز گفت «بسیار خوب . ھری ، ورقه ھاشون را پس گرفتی ؟ »
آقای گریوز سر تکان داد و ورقه ھا را بالا گرفت .
آقای سامرز گفت » مال بیل را ھم بگیر و ھمه را بینداز توی صندوق . »
خانم ھاچینسن با صدایی که سعی داشت آرام باشد ، گفت » فکر کنم باید از سر
شروع کنیم . دارم به شماھا میگم منصفانه نبود . به اش فرصت ندادین انتخاب کنه .
ھمه شاھد بودند . »
آقای گریوز که ھر پنج ورقه را سوا کرده و انداخته بود توی صندوق ، بقیه ی ورقه
ھا را انداخت زمین ، و باد آن ھا را برداشت و به ھوا برد .
خانم ھاچینسن به آن ھایی که دور و برش بودند می گفت»ھمه تون گوش بدین. »
آقای سامرز پرسید » حاضری ، بیل ؟ » بیل ھاچینسن نگاه سریعی به زن و بچه
ھاش انداخت و سر تکان داد .
آقای سامرز گفت » یادتون باشه . ورقه ھا را بردارین و ھمون طور تا شده نگه
دارین تا ھمگی ورقه ھاشون رو بردارن . ھری ، تو به دیو کوچولو کمک کن . »
آقای گریوز دست پسر را گرفت و پسر با اشتیاق ھمراه او رفت تا پای صندوق .
آقای سامرز گفت » دیوی ، یه ورقه از تو صندوق بردار . » دیوی دستش را کرد توی
صندوق و خندید . آقای سامرز گفت » فقط یه دونه بردار . ھری ، تو ورقه را براش نگه
دار . » آقای گریوز دست بچه را گرفت و ورقه ی تا شده را از توی مشت بسته اش در
آورد و توی دست خودش نگه داشت . دیو کوچولو کنارش ایستاده بود و ھاج و واج
نگاھش می کرد .
آقای سامرز گفت » نوبت نانسی یه .» نانسی دوازده سالش بود . دوستان ھم
مدرسه اش نفس ھای بلند کشیدند و نانسی که دامنش را تکان می داد جلو رفت و
با حرکت ظریفی ورقه ای را از توی صندوق برداشت .
آقای سامرز گفت » بیلی .» و بیلی با صورت قرمز و پاھای زیادی بزرگش ، ھمان
طور که داشت ورقه را برمی داشت ، نزدیک بود صندوق را برگرداند .
آقای سامرز گفت » تسی . » تسی چند لحظه مردد ماند ، با بدگمانی نگاھی به
دورو بر انداخت بعد لب ھاش را به ھم فشرد و به طرف صندوق رفت ، از توی صندوق
ورقه ای قاپ زد و گرفت پشت سرش .
آقای سامرز گفت » بیل . » بیل ھاچینسن دستش را کرد توی صندوق ، گرداند و
آخر سر ورقه را بیرون آورد .
جمعیت ساکت بود . دختری زمزمه کرد » امیدوارم نانسی نباشد . » و زمزمه اش
به گوش ھمه رسید .
وارنر پیر با صدای واضحی گفت » دیگه مثل اون وقت ھا نیس . دیگه مردم اون طور
که اون وقت ھا بودند نیستند . »
آقای سامرز گفت » بسیار خوب . ورقه ھا را باز کنید . ھری ، تو ورقه ی دیو کوچولو
را باز کن . »
آقای گریوز ورقه را باز کرد و وقتی که آن را بالا گرفت و ھمه توانستند ببینند که
سفید است ، جمعیت نفس راحتی کشید .
نانسی و بیلی ورقه ھاشان را ھم زمان باز کردند و گل از گلشان شکفت .خندیدند
و ورقه ھا را بالای سرشان گرفتند و رو به جمعیت چرخیدند .
آقای سامرز گفت » تسی . » مکثی برقرار شد و بعد آقای سامرز به بیل
ھاچینسن نگاه کرد . بیل ورقه اش را باز کرد و نشان داد . سفید بود .
آقای سامرز گفت » تسی یه . » صدای آرامی داشت . » بیل ، ورقه شو به ما
نشون بده . »
بیل ھاچینسن به طرف زنش رفت و ورقه را به زور از توی دستش بیرون کشید .
روی ورقه یک نقطه ی سیاه بود ، نقطه ی سیاھی که آقای سامرز شب پیش با مداد
بزرگ دفتر شرکت ذغال سنگ روی ورقه گذاشته بود . بیل ھاچینسن ورقه را بالا
گرفت و جمعیت به جنب و جوش افتاد .
آقای سامرز گفت » بسیار خوب ، بچه ھا . زود تمومش کنیم . »
ھر چند تشریفات اولیه ی مراسم از یاد رفته بود و صندوق سیاه اصلی از دور خارج
شده بود ، اھالی دھکده ھنوز استفاده از سنگ را به یاد داشتند . تل سنگی که
پسرھا پیشتر درست کرده بودند ، حاضر و آماده بود . روی زمین ھم سنگ ریخته بود
و ورقه ھایی که از توی صندوق بیرون آمده بودند و باد می بردشان . خانم دلاکروا
سنگی آن قدر بزرگ انتخاب کرد که باید دو دستی بر می داشت ، و رو کرد به خانم
دانبار و گفت » بالا ، عجله کن . »
خانم دانبار که توی ھر دو دستش چند تا سنگ کوچک بود ، نفس زنان گفت »
نمی تونم بدوم . تو برو جلو تا من خودمو برسونم . »
بچه ھا ھم سنگ توی دستشان بود و یک نفر چندتا سنگ ریزه به دیوی ھاچینسن
کوچولو داد .
تسی ھاچینسن حالا وسط یک فضای خالی ایستاده بود و جمعیت به طرفش
حرکت می کرد . تسی با ناامیدی دست ھاش را بلند کرد و گفت » منصفانه نیس . »
سنگی به یک طرف سرش خورد .
وارنر پیر داشت می گفت » یالا ، یالا . ھمه بیان . »
استیو آدامز جلوی جمعیت بود و خانم گریوز کنارش .
خانم ھاچینسن فریاد کشید » منصفانه نیس . درست نیس . » و آن وقت ، ھمه
ریختند روی سرش .

 

داستان کوتاه لاتاری – نوشته شرلی جکسون را با صدای سودابه کامران از آدرس زیر بشنوید:

1- دانلود  داستان صوتی با صدای سودابه کامران از مدیا فایر

2 – دانلود  داستان صوتی با صدای سودابه کامران از سرور ایران

3 – دانلود و پخش آنلاین داستان صوتی با صدای سودابه کامران

 

در تلگرام به ما بپیوندید:

avaye-buf-telegram

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s